تبليغاتX
عکس و کلیپهای لو رفته خ/f/ن
جمله های عاشقانه,عکس,کلیپ,اس ام اس
احمدي‌نژاد گفت: روزي كه رئيس‌جمهور سابق كشور با آن وضعيت به فرانسه رفت يكي از غم‌انگيزترين روزهاي زندگي‌ام بود؛ چرا كه شيراك بالاي پله‌ها ايستاده بود و رئيس‌جمهور ايران پله‌هاي متعدد را پشت‌سر گذاشت تا به او برسد.(قسمتی از صحبت های دیروز احمدی نژاد در رادیو)

حدود یک سال پیش احمدی نژاد چنین ادعایی مطرح کرده بود و من در این پست کلیپ سخنان احمدی نژاد و عکسی که نشان می داد اظهارات احمدی نژاد خلاف واقع است و شیراک از احمدی نژاد در پایین پله ها به گرمی استقبال کرده است را درج کردم.

ولی در اینجا جا دارد از احمدی نژاد سوال کنیم آیا در روز سخنرانی در کنفرانس دوربان که مسوولان حدود سی کشور دنیا در اعتراض به سخنان شما  سالن را ترک کردند و عزت ملی ما لگد مال شد از روزهای غم انگیز زندگی شما نبود؟

عکس ها را می توانید در ادامه ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon  | 

سلام دوستان وبلاگ nastaran4u هم به سایر وبلاگهام اضافه شد

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon 
بهانه های زندگی
از همه ی سختی ها، فراز و نشیب ها، سردرگمی ها و از همه ی بهانه های همیشگی، باید گذر کرد تا به زندگی رسید.
اگر با همون نگاه همیشگی به دنیا نگاه کنیم، هیچ موقع به آنچه تصورش را میکنیم نخواهیم رسید، چرا که آنچه در ذهن ما میگذرد بر اساس دنیای خیالی مورد علاقه ی ما ترسیم شده است و در آن از قوانین دنیای بیرون خبری نیست، اما دقیقاً این همان نقطه ایست که مایه ی رنجش خاطر و گلایه های همیشگی ما را پدید می آورد.
بیشتر ما اغلب ساعات شبانه روز، تنها کاری را که هرگز فراموش نمی کنیم و مدام به انجام آن میپردازیم، غر و لند کردن و از بد بودن جمیع شرایط موجود و همینطور شاکی بودن است، غافل از اینکه همه ی اینها اجزای کوچکی هستند که برای دیدنشان همه ی نور وجود مان را طوری به آنها تابانده ایم که بخش اصلی زندگی مان را زیر سایه ی خودشان پنهان کرده اند و تبدیل به معجونی شده اند بد مزه، که هر یک از ما به آن میگوییم: "زندگی من."
من قصد نتیجه گیری کلی و تجویز نسخه ای شفا بخش را ندارم، اما تجربه ام به من میگوید: " کل حیات بنی آدم، درنگی بیش نیست، که آن نیز بگذرد بر سر نیست و هست!"
+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon 
 

دانلود  900KB

 

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon  | 
 
+ نوشته شده در  سوم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon  | 
 

اولین نطق انتخاباتی میرحسین موسوی در سیما

دانلود 6MB (ده دقیقه از سخنان میر حسین موسوی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon  | 

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی بجز سلام نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری.
چقدر سخته که گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لبت بگی گل من باغچه ی نو مبارک

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon 

دختر کوچولو 

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز می گشت. دم در، دختر شش ساله اش را دید که در انتظار او بود.
دختر گفت: سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
پدر: سلام دخترم بله، حتماً، چه سوالی؟
دختر: بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می‌گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ربطی ندارد، چرا چنین سوالی می‌کنی؟
دختر: فقط می‌خواهم بدانم، بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
پدر: اگر باید بدانی خوب می‌گویم، 20 دلار.
دختر کوچولو در حالی که سرش پایین بود، آه کشید.
سپس به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود 10 دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو بنشین و فکر کن ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی، من هر روز، سخت کار می‌کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه‌ای وقت ندارم. دختر کوچولو، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم با همان حالت عصبانی‌ با خود گفت: چطور به خودش اجازه می‌دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟!
بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام‌تر شد و فکر کرد که شاید با دختر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است، به خصوص اینکه خیلی کم پیش می‌آمد دخترک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق دخترش رفت و در را باز کرد و گفت: خواب هستی دخترم؟
دختر: نه بابا، بیدارم.
پدر: فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده‌ام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی ‌هایم را سر تو خالی کردم، بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
دختر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا!
بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله در آورد. مرد وقتی دید دختر کوچولو خودش هم پول داشت، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
دختر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست، حالا من 20 دلار دارم و می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما و مامان با هم شام بخوریم!

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon  | 
                              

  دولت امید

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1388ساعت   توسط dokhi joon  | 
 
<